رفتن به متن زندگینامه

لاله گلگون‌کفن روستای خوسف

شهید سید محمود رضوی جوانی از تبار ایمان، خدمت و ایثار

روایت زندگی امدادگر جوانی که از مسجد و مزرعه خوسف برخاست، بارها راهی جبهه شد و در عملیات کربلای ۸، در منطقه شلمچه، به شهادت رسید.

«خون حسین (علیه‌السلام) و یارانش، کهکشانی است که بر آسمان دنیا راه قبله عشق را می‌نمایاند.»
تصویر شهید سید محمود رضوی خوسفی
نام پدرسید حسین
تاریخ تولد۲ شهریور ۱۳۴۸
محل تولدروستای خوسف
تحصیلاتمقطع متوسطه
تاریخ شهادت۱۸ فروردین ۱۳۶۶
محل شهادتشلمچه

در یک نگاه

عندلیبی از خاندان رسول

شهید سید محمود رضوی، عندلیبی از خاندان رسول (صلی‌الله علیه و آله و سلم)، در خانواده‌ای به نجابت تکبیر عشق و با آیینی مذهبی و سخت‌کوشانه دیده به جهان گشود. در کنار پدر به کشاورزی مشغول بود. به دلیل سن کم، در آغاز نهضت انقلاب حضور سیاسی گسترده‌ای نداشت، اما پس از پیروزی انقلاب فعالیت خود را از مسجد زادگاهش آغاز کرد. به مجالس عزاداری، سوگواری و نماز جماعت علاقه فراوان داشت و در پایگاه مقاومت شهید مطهری فعالیت‌های ارزنده‌ای انجام داد. اشتیاق حضور در جبهه سبب شد فنون نظامی را در اهواز فراگیرد. پس از چندین نوبت حضور در جبهه، سرانجام در عملیات کربلای ۸ در منطقه شلمچه، بال در بال ملائک به معراج رفت.

از خوسف تا شلمچه

زندگی‌نامه شهید

سید محمود رضوی در سال ۱۳۴۸ در روستای خوسف، از توابع بخش مرکزی بافق، در خانواده‌ای مستضعف و مذهبی چشم به جهان گشود. سال‌های اول و دوم تحصیل را در خوسف گذراند و سپس برای ادامه تحصیل راهی شهر بافق شد. در سال ۱۳۵۵ تحصیل را در دبستان خلد برین ادامه داد و پس از دوره ابتدایی وارد مدرسه راهنمایی شیخ محمدتقی بافقی شد. بعد از دوره راهنمایی به هنرستان شهید باهنر رفت و در سال دوم، به‌سبب عشق به جهاد، شهادت و امام، راهی جبهه‌های نور علیه ظلمت شد.

او ابتدا در بازسازی شهرهای مناطق جنگی، از جمله دشت عباس، فعالیت می‌کرد و سپس در جبهه‌های جنوب، در خط جزیره مجنون، به‌عنوان امدادگر مشغول خدمت شد. در این مسیر چنان با اخلاص عمل می‌کرد که یکی از همرزمانش می‌گفت هرگاه برای جزیره امدادگر می‌خواستند، او از نخستین کسانی بود که داوطلبانه سخت‌ترین محل‌ها را انتخاب می‌کرد. در برخورد با مردم زبانزد بود و اگر کاری از عهده‌اش برمی‌آمد، هرگز دریغ نمی‌کرد. با وجود سن کم، در دوران انقلاب می‌کوشید در تظاهرات شرکت کند و تنفر خود را از رژیم شاهنشاهی نشان دهد.

«هرگاه در جزیره امدادگر می‌خواستند، او از نخستین داوطلبانی بود که سخت‌ترین محل‌ها را انتخاب می‌کرد.»

سید محمود در سال ۱۳۶۵ آموزش نظامی دید. پس از پایان آموزش و دیدار کوتاه با خانواده، با وجود نگرانی و مخالفت آنان، تصمیم گرفت دوباره به جبهه بازگردد. می‌گفت: «چند ماه ما را پرورش داده‌اند برای مقابله با صدام؛ اکنون که آموزش دیده‌ام، موقع کارزار است.» سرانجام هم‌زمان با عملیات کربلای ۸ وارد جبهه شد و در تاریخ ۱۸ فروردین ۱۳۶۶ مفقودالاثر شد.

چند روز بعد، خبر مفقودی او به خانواده رسید. خانواده برای کسب اطلاعات بیشتر به سپاه مراجعه کردند و همراه چند خانواده دیگر که فرزندانشان مفقود شده بودند، به اهواز و معراج شهدا رفتند. حدود بیست شهید شناسایی‌نشده در سردخانه بود، اما هیچ‌یک از خانواده‌ها نتوانستند عزیز خود را پیدا کنند و ناامید به یزد بازگشتند. از نیروهای سپاه یزد کمک خواستند. ابتدا فیلمی از اسرای عملیات به آنان نشان داده شد که سید محمود در میانشان نبود؛ سپس نشانی دو همرزم را گرفتند. برای یافتن همرزم نخست به میرک‌آباد مهریز رفتند، اما او را پیدا نکردند. همرزم دوم، آقای روحانی، در آموزش‌وپرورش ناحیه دو کار می‌کرد. او گفت: «من فرمانده گروهان آنان بودم و سید محمود را کاملاً می‌شناختم. در عملیات باید از کانالی صعب‌العبور می‌گذشتیم که از سه طرف زیر آتش ضدهوایی، خمپاره و توپ دشمن بود. در ابتدای همان کانال، ترکش خمپاره به سینه او اصابت کرد و شهید شد.»

با این همه، چشم‌انتظاری ادامه یافت و خانواده هر روز نام آزادگان را دنبال می‌کردند؛ شاید سید محمود در میان آنان باشد. سرانجام در اسفند ۱۳۷۳ خبر رسید پیکر شهید، که جز چند استخوان از قفسه سینه باقی نمانده بود، بازگشته است. روز بعد او همراه هجده شهید دیگر تشییع شد. خانواده برای آخرین دیدار و وداع حاضر شدند و پیکر پاکش در امامزاده عبدالله (علیه‌السلام) به خاک سپرده شد.

تولد در خوسف

در خانواده‌ای مذهبی و سخت‌کوش در روستای خوسف چشم به جهان گشود.

تحصیل، مسجد و خدمت اجتماعی

در هنرستان شهید باهنر تحصیل کرد و هم‌زمان در مسجد، برنامه‌های مذهبی و کمک به مردم فعال بود.

آموزش نظامی و امدادگری

پس از فراگیری آموزش‌های نظامی، بار دیگر به جبهه‌های جنوب بازگشت.

شهادت در کربلای ۸

در کانال زیر آتش دشمن در منطقه شلمچه به شهادت رسید و مفقودالاثر شد.

بازگشت پیکر پس از هشت سال

پیکر پاکش همراه هجده شهید دیگر تشییع و در امامزاده عبدالله به خاک سپرده شد.

از زبان خانواده و همرزمان

خاطراتی از یک زندگی روشن

کتابخانه‌ای کوچک با مُهری قرمز

سید محمود از همان دوران نوجوانی افکاری روشن و روحیه‌ای اقتصادی داشت. هرگاه برای خرید نان از پدر پول می‌گرفت، باقی‌مانده آن را پس‌انداز می‌کرد و کتاب‌های مذهبی، از جمله آثار آیت‌الله مطهری و شهید دستغیب، می‌خرید. صندوقچه‌ای چوبی داشت که کتاب‌هایش را با تمام وجود در آن نگهداری می‌کرد. در سال‌هایی که داشتن مهر شخصی مرسوم نبود، مهری با عنوان «کتابخانه خصوصی سید محمود رضوی» ساخته بود و آن را روی همه کتاب‌ها می‌زد. کتاب‌ها را به دیگران امانت می‌داد تا بخوانند و استفاده کنند. هنوز بر بعضی از کتاب‌های او آن مهر قرمزرنگ دیده می‌شود و خانواده را به یاد او می‌اندازد.

اصرار برای رفتن و خدمت به خانواده رزمندگان

با اینکه شانزده سال بیشتر نداشت، علاقه فراوانی به حضور در جبهه و خط مقدم نشان می‌داد. هر بار که رزمندگان را با سرویس به جبهه می‌بردند، مادر با چشمانی اشکبار از همسایگان می‌خواست او را بازگردانند. وقتی مسئولان کاروان می‌فهمیدند سن او کم است و مادرش رضایت ندارد، سید محمود با چهره‌ای ناراحت به خانه بازمی‌گشت و از دخالت دیگران گلایه می‌کرد. هنگامی که برخی اداره‌ها، از جمله سنگ‌آهن، کارکنان خود را نوبتی به جبهه می‌فرستادند، او به خانه خانواده‌های آنان می‌رفت و می‌پرسید آیا کاری دارند تا در نبود سرپرست خانواده انجام دهد.

نظم، مسجد و آیین‌های محرم

سید محمود با وجود نوجوانی، همه کارهایش را طبق برنامه انجام می‌داد و بسیار منظم بود. ساعت مطالعه، رفتن به مسجد و اقامه نماز جماعتش مشخص بود و به نماز جماعت و امور مذهبی، به‌ویژه مسجد، علاقه فراوان داشت. در سال‌هایی که مراسم دهه محرم رونق امروز را نداشت، مردم خوسف فرارسیدن محرم را با نوارهایی که سید محمود و دوست شهیدش سید علیرضا از بلندگوی مسجد پخش می‌کردند، درمی‌یافتند. آنان از بعدازظهر نوارهای مذهبی پخش می‌کردند و هر شب مراسم روضه‌خوانی و سینه‌زنی برپا می‌داشتند. زیارت عاشورا و دعای کمیل از دیگر برنامه‌های آنان بود. سید علیرضا صدایی دلنشین داشت و زیارت عاشورا را چنان می‌خواند که مردم خود را در حرم امام حسین (علیه‌السلام) احساس می‌کردند.

امدادگری، هنر و فعالیت‌های اجتماعی

سید محمود نوجوانی بسیار فعال بود؛ نه فقط در امور مذهبی، بلکه با سن کم دوره‌های کمک‌های اولیه، تزریقات، پانسمان و سرم را نیز با موفقیت گذرانده و در این کارها مهارت یافته بود. در فعالیت‌های هنری مانند تئاتر هم حضور داشت. شخصیتی اجتماعی و مذهبی داشت و پیوسته در جلسه‌های گوناگون شرکت می‌کرد. در سال ۱۳۶۴ عضو گروه نمایش مدرسه شد و در نمایشنامه‌ای ایفای نقش کرد که در ده شب دهه فجر تماشاگران بسیاری را به سالن آموزشگاه شهید اکبریان کشاند. در مسابقات احکام و نهج‌البلاغه نیز رتبه‌های ممتاز به دست آورد.

چمدان فلزی و نوای جبهه

پس از بازگشت از مدرسه، بی‌درنگ سراغ چمدان فلزی کوچکش می‌رفت که پر از نوار، کتاب و وسایل دیگر بود. چمدان همیشه قفل داشت و برای سه خواهر کوچک‌ترش اهمیت و ابهتی ویژه پیدا کرده بود؛ آنان با شنیدن صدای چرخیدن کلید، می‌دویدند تا نگاهی به محتویاتش بیندازند. سید محمود یکی از نوارهای مداحی آهنگران یا کویتی‌پور را در ضبط می‌گذاشت و صدا را بلند می‌کرد؛ مادر که در آن زمان فرزند بزرگ‌ترش را نیز در جبهه داشت، گاهی می‌گفت: «مگر خودمان کم غصه داریم که با این نوارها به غم‌هایمان اضافه می‌کنی؟»

آرامش زیر آتش دشمن

یکی از همرزمان می‌گوید: «من مسئول آبرسانی به رزمندگان خط مقدم بودم و سید محمود مسئول امدادرسانی به مجروحان در پشت جبهه. روزی برای سنجش روحیه‌اش پیشنهاد کردم با من به خط مقدم بیاید. داخل کامیون بودیم که تیراندازی دشمن آغاز شد و زیر آتش قرار گرفتیم. از او خواستم سریع پیاده شود و پشت سنگر برویم، اما گفت مسئله‌ای نیست و در کامیون ماند. او واقعاً روحیه‌ای بسیار عالی داشت.»

آخرین مرخصی

سید محمود روزهای پیش از عید به مرخصی آمد و مستقیم از بافق به خوسف رفت تا خانواده را برای آخرین بار ببیند. پس از چهار یا پنج روز قصد بازگشت به جبهه داشت. هرچه خانواده خواستند دیگر نرود، نپذیرفت و گفت: «تا الان که ما در جبهه کاری نکرده‌ایم؛ اکنون که وقت عملیات است باید کاری کنیم. من به مرخصی آمده‌ام تا چند نفر را نیز همراه خود ببرم.»

دست‌های یاری‌رسان در مزرعه

در فصل تابستان که پدر و مادرش در خوسف بودند، در کارهای کشاورزی و دامداری کمکشان می‌کرد؛ چیدن علف، تهیه آذوقه گوسفندان، دوشیدن شیر، درو گندم و خرمن‌کردن از کارهای او بود. در فصل خرمن، شبی از سر شب تا سحر، بی‌آنکه پدر و مادرش بدانند، به کمک دیگر اهالی روستا رفت تا پاسخ یاری آنان در خرمن خانواده‌اش را بدهد و تا پایان کار در کنارشان ماند. آن زمان تنها سیزده یا چهارده سال داشت.

پایبندی دینی و مسئولیت‌پذیری خانوادگی

با آنکه شانزده یا هفده سال داشت و در سال دوم هنرستان درس می‌خواند، به وضعیت تحصیل، تربیت و حجاب خواهرانش توجه می‌کرد و از مدرسه آنان درباره وضعیت درسی‌شان خبر می‌گرفت. روزی خواهر دوازده‌ساله‌اش برای تفریح همراه پسرخاله هم‌سن خود به باغ رفته بود؛ پس از بازگشت، سید محمود با جدیت به او یادآوری کرد که پسرخاله نامحرم است. به واجبات و دوری از محرمات پایبند بود و در روزگاری که بسیاری اهمیت شب‌های قدر را مانند امروز درک نمی‌کردند و پس از مراسم می‌خوابیدند، او شب‌های احیا تا صبح به عبادت و رازونیاز می‌پرداخت. پیش از پیروزی انقلاب، با وجود آنکه دانش‌آموز دوره ابتدایی بود و در روستا خبری از راهپیمایی‌های گسترده نبود، مردم را گرد هم می‌آورد و شعارهای ضد حکومت شاهنشاهی به آنان می‌آموخت. پس از رسیدن به سن تکلیف، امام خمینی (رحمه‌الله علیه) را به‌عنوان مرجع تقلید برگزید و رساله ایشان را تهیه کرد. هنگامی که کلاس پنجم بود و شوهرخاله‌اش چند ماه به مأموریت رفته بود، شب‌های سرد زمستان با دوچرخه به آهن‌شهر می‌رفت تا خاله و دو کودک او تنها نمانند و صبح زود برای مدرسه بازمی‌گشت. دست‌ها و صورتش از سرما سرخ می‌شد، اما بدون اصرار دیگران تا پایان مأموریت این کار را ادامه داد و می‌گفت: «خدا را خوش نمی‌آید که خاله با دو بچه کوچک شب‌ها تنها بماند.» همچنین خود را مقید کرده بود پس از هر نماز تعقیبات آن را بخواند.

توسل به شهید

یکی از نزدیکان نقل می‌کند: «روزی داخل امامزاده بودم و حاجت مهمی داشتم. از زنی که برای زیارت آمده بود پرسیدم چگونه به حاجتم برسم. او بدون آنکه مرا بشناسد گفت: بر سر قبر شهید سید محمود رضوی برو و حاجتت را بخواه؛ حتماً شهید حاجتت را برآورده می‌کند.»

امدادگری که به‌موقع رسید

یکی از همرزمان روایت می‌کند: «اواخر سال ۱۳۶۲ با سید محمود، سید علیرضا و حسین ابراهیمی عازم جزیره مجنون شدیم. سید محمود امدادگر گروهان بود. شبی عراقی‌ها سنگر کمین را زیر آتش خمپاره ۶۰ و تیربار گرفتند؛ چند نفر از بچه‌های میبد داخل سنگر کمین بودند و فرمانده اصرار داشت من به آنان سر بزنم. در غرب جزیره، باید از کنار خاکریز می‌گذشتیم؛ سمت چپ آب، نیزار و باتلاق بود و تنها راهی باریک باقی می‌ماند. جاده از بارندگی لغزنده شده بود. در تاریکی و تنهایی داخل گودال خمپاره افتادم و نمی‌توانستم بیرون بیایم. ناگهان خدا سید محمود را از راه رساند؛ دستم را گرفت و بیرون کشید. اگر او نرسیده بود، حتی با اصابت ترکش کوچکی ممکن بود سه یا چهار ساعت کسی متوجه نشود.»

اشک برای دوست شهید و آخرین وداع

نزدیک عید ۱۳۶۶، یکی از دوستانش همراه پدر در صحرای بالا مشغول کشاورزی بود که سید محمود را دید از جبهه بازگشته و به سوی آنان می‌آید. آن دوست چند روز پیش از عملیات کربلای ۵ بازگشته بود و سید علیرضا و سید محمود پس از او راهی جبهه شده بودند. او درباره سید علیرضا پرسید. سید محمود گریست و گفت خود لحظه شهادت سید علیرضا را ندیده، اما یکی از دوستانش او را در حالی دیده بود که ترکش از ناحیه شکم مجروحش کرده و در آستانه شهادت بوده است. آن دو از پدر جدا شدند، به مزار شهید احمد ابراهیمی رفتند و بسیار برای سید علیرضا گریستند. چندی بعد مرخصی سید محمود پایان یافت؛ به جبهه بازگشت و دیگر برنگشت.

روایت‌های خانواده

رؤیاهای صادقه

رؤیای ۱ — باغی سبز و دو همراه

یکی از خواهران شهید که آن زمان دانشجو و ساکن خوابگاه بود، در شبی که پس از هشت سال پیکر پاک سید محمود به بافق رسیده بود، از ماجرا خبر نداشت؛ خانواده نیز چیزی به او نگفته بودند. در خواب دید با سید محمود و سید علیرضا رضوی‌زاده در باغی بسیار بزرگ قدم می‌زند. آن دو پیوسته با هم سخن می‌گفتند، اما او چیزی از گفت‌وگویشان نمی‌فهمید. درختان باغ بسیار بلند و سرسبز و فضا دلنشین بود. در خواب نمی‌دانست آن دو هشت سال مفقود بوده‌اند و از همراهی‌شان خوشحال بود. هنگام رفتن، آنان نمی‌خواستند مستقیم خداحافظی کنند. او خم شد خوراکی‌های ریخته روی زمین را جمع کند و همان لحظه سید محمود و سید علیرضا مسیرشان را تغییر دادند و از نظر ناپدید شدند.

رؤیای ۲ — دو قبر نورانی

همان شب، خواهر دیگر در بافق خواب دید در خوسف چند نفر دو قبر می‌کنند؛ همان محل نورانی است و مردم با سنگ‌های مرمر سبز آن دو قبر متبرک را می‌پوشانند. سال‌ها بعد، پدر شهید در نیمه‌شبی زمستانی و بسیار تاریک برای آبیاری به صحرایی روبه‌روی قبرستان رفت. چون هنوز زمان دقیق آبیاری نرسیده بود، چراغ دستی خود را کنار گذاشت و به نماز ایستاد. ناگهان قبرستان را نورانی دید و منشأ نور را همان مزارهای متبرک شهدا یافت.

رؤیای ۳ — کتاب ارتباط با خدا

یکی از اعضای خانواده در گرفتاری‌ای شخصی، با یاد اینکه شهدا زنده‌اند، فاتحه و صلواتی فرستاد و از سید محمود خواست در خواب راهنمایی‌اش کند. شب او را دید که مانند پرنده در حالت پرواز بود و کتاب «ارتباط با خدا» را گشوده به سویش می‌گرفت؛ یک سوی صفحه دعای عهد و سوی دیگر زیارت عاشورا نوشته شده بود. او می‌گوید به برکت این دو دعا بسیاری از مشکلاتش حل شده است.

رؤیای ۴ — کبوتر و علمدار هیئت

شب شهادت، دایی شهید در خواب دید کبوتری از بام خانه به آسمان پرواز کرد و دیگر بازنگشت؛ زن‌عموی شهید نیز خوابی مشابه دید. یکی از نزدیکان پیش از شهادت او خواب دیده بود در روستا هیئتی از عزاداران امام حسین (علیه‌السلام) در حال سینه‌زنی است و سید محمود با پرچمی در دست، به‌عنوان علمدار، پیشاپیش آنان حرکت می‌کند.

آخرین کلمات برای فردا

متن وصیت‌نامه شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ

«گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شده‌اند مرده‌اند؛ بلکه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.» — آل‌عمران، آیه ۱۶۹

خدایا! من در راه تو قدم برداشته‌ام و برای تو جهاد می‌کنم. قدم‌های مرا استوار گردان و مرا جزء سپاهیان ولی عصر (عجل‌الله تعالی فرجه‌الشریف) قرار بده؛ مرگ مرا در شهادتم قرار بده و مرا شهید بمیران.

اهالی روستای اسلامی خوسف! من از بین شما می‌روم و وصیت من به شما این است که نخست مرا ببخشید و از من راضی شوید. دومین وصیتم این است که مبادا از فرمان امام (رحمه‌الله علیه) سرپیچی کنید. همیشه به جبهه‌ها کمک کنید و جبهه‌ها را گرم نگه دارید. مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه‌ها جلوگیری کنید که فردای قیامت نزد حضرت زینب (سلام‌الله علیها) و امام حسین (علیه‌السلام) باید جوابگو باشید.

وصیت من به پدر و مادر این است که نخست مرا ببخشند و از من راضی شوند. مبادا برای من گریه کنید، چرا که گریه شما باعث شادی دشمن می‌شود. مقدار پولی را که نزد شما دارم، برای مسجد جوادالائمه خوسف واریز کنید.

ای برادر من! وصیت من به تو این است که سلاح افتاده مرا از زمین برداری و با دشمن مبارزه کنی؛ این دشمن به وطن تجاوز کرده و باید به‌عنوان متجاوز در تمام جهان شناخته شود.

وصیت من به شما خواهرانم این است که در وهله نخست حجابتان را حفظ کنید؛ در موقعیت فعلی، حجاب سنگر شماست.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

شهید سید محمود رضوی یکم اسفند ۱۳۶۵