لاله گلگونکفن روستای خوسف
شهید سید علیرضا رضویزاده صدایی از تبار عاشورا؛ رزمندهای از خوسف
روایت زندگی مداح جوان اهلبیت که فعالیتهایش را از مسجد خوسف آغاز کرد، سیزده بار به جبهه رفت، سه بار مجروح شد و در عملیات کربلای ۵ در شلمچه به شهادت رسید.
«دنیا لحظهای است؛ مواظب باشید فریب دنیا را نخورید و از اوقات آن برای خدمت به جامعه، بهخصوص محرومان، استفاده کنید.»
در یک نگاه
صدایی که از مسجد خوسف برخاست
سید علیرضا بشکوئیه، مشهور به رضویزاده، از کودکی دلبسته آیینهای دینی و مجالس امام حسین (علیهالسلام) بود. صدای گرم او در مسجد خوسف و نوحههایی که به سبک حاج صادق آهنگران میخواند، در یاد مردم ماند. با آغاز جنگ، آرام و قرار از او گرفته شد؛ در پانزدهسالگی آموزش نظامی دید و در سیزده نوبت حضور در جبهه، سه بار مجروح شد. آخرین اعزام او به عملیات کربلای ۵ در شلمچه انجامید؛ جایی که در ۱۱ بهمن ۱۳۶۵ به شهادت رسید.
از خوسف تا شلمچه
زندگینامه شهید
شهید سید علیرضا رضویزاده در ۳ اردیبهشت ۱۳۴۴ در روستای خوسف چشم به جهان گشود. دوران کودکیاش با علاقه به انجام تکالیف دینی و عشق به امام حسین (علیهالسلام) گذشت. تحصیلات خود را تا پایان سال دوم در هنرستان شهید باهنر بافق ادامه داد و فعالیتهای انقلابیاش را از مسجد زادگاه خود آغاز کرد.
او از مداحان سیدالشهدا بود و صدای دلنشینش میان مردم خوسف شهرت داشت. شعرها و نوحههایش را به سبک حاج صادق آهنگران میخواند و در آیینهای محرم و صفر مسجد حضور فعال داشت. دلبستگی ویژهای به حضرت فاطمه زهرا (سلامالله علیها) داشت، ذکر «یا زهرا» بر لبش بود و آرزو میکرد پیکرش همچون بانوی دو عالم بینشان بماند.
«ای انسانها، بدانید که دنیا لحظهای است؛ لحظههای دنیا را غنیمت شمارید و از اوقات آن برای خدمت به جامعه، بهخصوص محرومان، استفاده کنید.»
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی، دفاع از اسلام، انقلاب و میهن آرام و قرار از او ربود. در پانزدهسالگی، پس از گذراندن دورههای آموزشی در باغ خان یزد، راهی جبهه شد. سیزده بار در جبهههای جنگ حضور یافت و در این مسیر سه بار مجروح شد. بخشی از حضور او در جزیره مجنون گذشت؛ همانجا که در فاصلهای اندک از نیروهای عراقی، با همرزمان خوسفی خود روزهای دشوار خط مقدم را تجربه کرد.
آخرین بار در سال ۱۳۶۵ راهی جبهه شد. در وصیتنامهاش که ۳ اسفند ۱۳۶۴ در جزیره مجنون نوشته شده، شهادت را راه رهایی و خدمت به محرومان را وظیفه انسان دانسته است. سرانجام در عملیات کربلای ۵، در منطقه شلمچه، نغمههای عاشقی را زمزمه کرد و در ۱۱ بهمن ۱۳۶۵ به شهادت رسید.
تولد در خوسف
در روستای خوسف و در خانواده سید جلیل چشم به جهان گشود.
هنرستان، مسجد و مداحی
تا پایان سال دوم هنرستان شهید باهنر بافق تحصیل کرد و در مسجد خوسف به فعالیتهای دینی و انقلابی پرداخت.
سیزده اعزام به جبهه
پس از آموزش در باغ خان یزد، سیزده بار عازم جبهه شد و سه بار مجروح گردید.
نگارش وصیتنامه
وصیتنامه خود را در جزیره مجنون نوشت و مردم را به خدمت، یاری محرومان و دفاع از میهن فراخواند.
شهادت در کربلای ۵
در منطقه شلمچه به شهادت رسید.
از زبان خانواده و همرزمان
خاطراتی از یک زندگی روشن
دیدار در خط مقدم جزیره مجنون
سال ۱۳۶۴ همراه سید علیرضا به جبهه رفتم. چون او پیش از من بارها به جبهه اعزام شده بود، خیلی زود راهی خط مقدم جزیره مجنون شد. شبی گروه پشتیبانی برای حفر کانال به خط مقدم میرفت و من خوشحال بودم که میتوانم او را ببینم. در تاریکی شب و زیر نور گلولههای منور دشمن، از یکی از همرزمان سراغش را گرفتم. سید علیرضا از سنگر بیرون آمد، مرا به سنگرش برد و پذیرایی کرد. بیرون سنگر کلاهخودی روی چوب دیده میشد. وقتی علت را پرسیدم، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت همانجا یکی از همرزمانش شهید شده است و آرزو کرد کاش او نیز همراهش به شهادت میرسید. همان شب حس کردم دل از دنیا بریده و روزی به آرزویش خواهد رسید.
روایت برادر شهید، سید محمد رضویزادهقسم قرآن و آخرین بدرقه
آخرین بار که میخواست به جبهه برود، مادرش سه بار او را به قرآن قسم داد تا از رفتن منصرف شود. سید علیرضا پاسخ داد: «مادر! همان قرآنی که مرا به آن قسم میدهی، میگوید بروم. اگر شهید شدم، چه افتخاری بالاتر از همنشینی با علیاکبر امام حسین؟ مانع رفتنم نشو؛ من تصمیم خود را گرفتهام و راهم را انتخاب کردهام.» مادر پیشنهاد ازدواج با یکی از دختران فامیل را مطرح کرد، اما او با یقین از شهادت سخن گفت. هرچه اصرار بیشتر شد، تصمیمش برای رفتن استوارتر ماند.
روایت مادر شهیدچهار خوسفی در یک سنگر
اواخر سال ۱۳۶۲، سید علیرضا همراه سید محمود رضوی و چند همرزم دیگر از سپاه بافق راهی جبهه شد. در جزیره مجنون، فاصله مرگ و زندگی بسیار کم بود. یک شب در سنگر کمین، با نگرانی گفت: «ما چهار خوسفی در یک سنگریم. فاصلهمان با عراقیها کم است؛ اگر خمپاره ۶۰ به سنگر بخورد و هر چهار نفر شهید شویم، مردم خوسف وحشت میکنند.» آنقدر بر این موضوع پافشاری کرد تا دو نفر از نیروهای خوسفی به سنگر دیگری منتقل شدند.
روایت همرزم شهید، عباس ابراهیمینوری در شب دعای کمیل
سال ۱۳۶۴ در موقعیت شهدای بدر، شب جمعه و هنگام دعای کمیل، با آغاز روضه ناگهان سید علیرضا از چادر بیرون دوید. وقتی همرزمش به او رسید، گفت: «حالی داشتم؛ چرا مزاحم شدی؟ لحظهای نوری وارد چادر شد و بیرون رفت. من دنبال نور میدویدم.» همرزمش نیمساعتی او را تنها گذاشت و از دور مراقبش ماند. به گفته او، سید علیرضا دیگر دلبسته دنیا نبود و پیوسته انتظار شهادت را میکشید؛ تا آنکه در عملیات کربلای ۵ به آرزوی خود رسید.
روایت یکی از همرزمان شهیدمداحی با ذکر «یا زهرا»
سید علیرضا مداح اهلبیت بود و در آیینهای محرم و صفر مسجد خوسف حضوری فعال داشت. صدای گرم و دلنشینش میان مردم شناخته شده بود و شعرها و نوحههای خود را به سبک حاج صادق آهنگران میخواند. دلبستگی ویژهای به حضرت فاطمه زهرا (سلامالله علیها) داشت، ذکر «یا زهرا» بر لبش بود و آرزو میکرد پیکرش همچون بانوی دو عالم بینشان بماند.
روایت پدر شهیدروایتهای خانواده
رؤیای صادقه
سید علیرضا در خواب دیده بود شهید احمد ابراهیمی به مسجد علیبنابیطالب (علیهالسلام) روستای خوسف آمده است. از او پرسیده بود: «کجا رفتی و چه جایگاهی داری؟» شهید احمد پاسخ داده بود جای بسیار خوبی دارد و در آرامش است. کتابی در دست داشت و میخواند؛ سید علیرضا با پرسوجو دریافت که آن کتاب نهجالبلاغه است. چند روز پس از این خواب، سید علیرضا راهی جبهه شد و دیگر بازنگشت.
آخرین کلمات برای فردا
متن وصیتنامه شهید
«ما برای کشتهشدن حاضریم و با خدای خود عهد نمودهایم که پیرو امام خود، سیدالشهدا، باشیم.» — امام خمینی
بسم الله الرحمن الرحیم
وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ
«گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدهاند مردهاند؛ بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.» — آلعمران، آیه ۱۶۹
وصیتنامه سید علیرضا بشکوئیه (رضویزاده)، فرزند سید جلیل:
شهادت مرتبهای نیست که همه لایق آن باشند. این وصیتنامه را از آن رو مینگارم که احتمال شهادت برایم بسیار بعید است؛ ولی به هر حال، آرزو بر جوانان عیب نیست. آنچه مرا به وحشت میاندازد، روز قیامت و سنگینی گناهان دنیاست؛ هرچه میاندیشم، امیدی به رهایی از آتش دوزخ نمییابم.
تنها یک راه نجات هست که میتوان به آن امیدوار بود و آن شهادت است؛ چراکه با نخستین قطره خونی که از شهید ریخته میشود، گناهانش فرو میریزد. ای عزیزانم! این انقلاب به من نشان داد که عابدان هفتادساله چگونه راه خطا رفتند و مبارزان شکنجهشده چگونه در گناه فروغلتیدند. اکنون میدانم دنیا چیست و انسانها چگونه به آن دل میبندند.
ای مردم، ای انسانها! بدانید که دنیا لحظهای است. مواظب باشید فریب دنیا را نخورید؛ لحظههای آن را غنیمت شمارید و از اوقات خود برای خدمت به جامعه، بهخصوص محرومان، استفاده کنید. بهسوی جبهه روانه شوید، اگر میخواهید سعادت حقیقی نصیبتان گردد.
سلام ای امت حزبالله؛ سلام ای حماسهآفرینان لشکر آزادیبخش. سلام مرا، که گناهکارم، بپذیرید و مرا ببخشید تا در آن دنیا نزد مولایم حسینبنعلی (علیهماالسلام) سرافراز باشم و در رکاب سربازان امام زمان (عجلالله تعالی فرجهالشریف) گام بردارم.
ای پدرها و مادرها! از آمدن فرزندانتان به جبههها جلوگیری نکنید که فردای محشر در برابر زینب (سلامالله علیها) پاسخگو خواهید بود. امام امت را یاری کنید؛ ما هرچه داریم از این پیشوا و رهبر داریم، وگرنه مرده بودیم و او ما را بیدار کرد.
در تشییع جنازهام از هیچکس راضی نیستم که برای من اشک بریزد. اگر طاقت نیاوردید، بر مظلومیت آقایم حسین (علیهالسلام) بگریید و افسوس بخورید که چرا در آن زمان نبودیم تا فریاد آقایمان را لبیک بگوییم.
پدرم، ای نور چشمانم! چه کنم که خون شهیدان مظلوم نگذاشت در خانه بنشینم و برادرانم در جبهه بجنگند. اگر اسلامی هست، برای همه است. مگر ما از یاران اباعبدالله (علیهالسلام) عزیزتریم؟ البته که خاک پای آنان نیستیم و نخواهیم بود. از اینکه نتوانستم فرزند خوبی برای شما باشم، مرا ببخشید؛ اجرتان با مولایم حسین (علیهالسلام).
مادر، ببوسم دستت که پروردی مرا آزاد
بیا بابا تماشا کن که فرزندت شده داماد
به حجله میروم شادان، ولی زخم به تن دارم
بهجای رخت دامادی، لباس خون به تن دارم
مادرم، تبریک! فرزندت آن لیاقتی را که یاران حسینی داشتند، از خدا گرفت و به سویش رفت. من تنها امانتی از سوی خداوند در دست شما بودم و اکنون باید رفت؛ راهی است که پیشوایان ما رفتند و ما هم باید برویم. لباس سیاه بر تن نپوش، چون فرزند تو به بهترین سعادت ــ که انشاءالله شهادت واقعی باشد ــ رسیده است. اگر اشکی ریختی، بر مظلومیت اسرای شام گریه کن.
خواهرانم، سلام. امیدوارم مرا حلال کنید و ببخشید. حجابتان را پاس بدارید: «ای خواهر، از فاطمه بر تو اینگونه خطاب است؛ ارزندهترین زینت زن، حفظ حجاب است.»
سلام ای برادر! تنها از تو میخواهم مرا ببخشی؛ من واقعاً به بخشش تو نیازمندم. سلاح از دست افتادهام را بردار و بهسوی جبهه روانه شو که سعادت واقعی در اینجاست؛ در اینجاست که انسان به سعادت حقیقی میرسد.
سلامی دیگر و درخواست بخششی دیگر از همکلاسیهایم، بهخصوص دبیران ارجمندی دارم که راه سعادت حقیقی اسلام را به ما آموختند. انشاءالله با بزرگواری خود مرا ببخشید.
سخنی چند با امت حزبالله بافق دارم. میدانم اکنون پیکرم برابر چشمانتان قرار دارد. به بدنهای پارهپاره شهیدان قسم میدهم که بیندیشید فردای محشر نزد خدا چه میگویید و برای اسلام چه کردهاید؟ چرا برای عدل، عدالت و حاکمیت اسلام بر زمین قیام نمیکنید؟ روی سخنم با کسانی است که دنیا را تنها وسیله لذت میدانند و پایان آن را فنا و نیستی میپندارند. راضی نیستم افراد خدانشناس و آنان که هنوز به حقانیت اسلام پی نبردهاند، در تشییع جنازهام شرکت کنند.
بدانید اگر دنیایی ثروت، پول و کاخهای بلند داشته باشید، باید با دو دست خالی بروید؛ و اگر مظلومانه رنج و سختیهای دنیا را تحمل کنید، باز هم با دست خالی خواهید رفت. پس بهتر آن است که راه خدا را بپیمایید؛ همان راه سعادت حقیقی.
از شما میخواهم برای آمرزش گناهانم از خدا طلب مغفرت کنید که محتاجم. کسانی که از من طلبی دارند، به خانوادهام مراجعه کنند و حق خود را بگیرند. اگر من از کسی طلبی داشتم، آن را برای ساخت مسجد بدهید. مبلغ ۲۵۰۰ تومان نیز در صندوق قرضالحسنه دارم؛ آن را بگیرید و برای مسجد صرف کنید.
جنازهام را کنار شهید احمد ابراهیمی خوسفی به خاک بسپارید و بر مزارم بنویسید:
ای رهگذر، بنشین دمی بر خاک خونبارم
بشنو ز غم، اسرار پنهانی که من دارم
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
